تبليغاتX
اينجا ميتونه يه خونه باشه
فصل گستاخی های تو
انگار داره تمام ميشه
+ نوشته شده در 87/05/04ساعت 0:5 توسط نويسنده آماتور |

روزی هزار بار آرزوی مرگ می کرد
زمانی که در گورستان دفن شد
سخت پشيمان شده بود
+ نوشته شده در 87/05/03ساعت 0:5 توسط نويسنده آماتور |

امروز در برابر جمع دوستان و دشمنان
مردونه ايستاد و معذرت خواست
او يک بازنده بود اما مردونه باخت

+ نوشته شده در 87/05/02ساعت 0:5 توسط نويسنده آماتور |

بار دومی است که تصميم دارم بهترين کامنت هايی را که
برای نوشته هام گذاشته شده است، بنويسم.
از همه دوستان به خاطر کامنتای زيباشون ممنون هستم.
.
مهسا: کاش کفش ها طاقت این همه دوره گردی را بياورند.
هرچی: گاهی وقت ها مادرانی می بينم که به بهشت زير پايشان شک می کنم.
هليا: اگر سکوت می کنم ... ملامتم مکن که من به سفيدی واژه هايم ايمان دارم.
سپيده: فکر کردی من مرد جاده ام و عاشق شدی، من مرد جاده نيستم، من گم شده بودم.
مانی: اشک می درد پرده بی تابی دل ... چه به رو آيد ... چه ماند به دل.
نوشين: خاطره اون روزها تو هيچ دفتری نوشته نشد جز دفتر خدا.
مانی: قلب منو ندیدی مهدی؟
رحمانی: پدر ژپتوی پير از سرما، پينوکيوی عزيزش را در اجاق می سوزاند.
آرش: هيچ مداد سفيدی تعهد نداده است از سياهی ننويسد.
اونيون: واسه ديدن فقط بايد تا جايی که ميتونی چشمات رو ببندی.
نوشين: من هر روز کنار روحت يک نامه ميزارم، هر وقت زمانش رسيد بخونش.
نوشين: هيچ وقت به احساست دست نزن حتی اگه گاهی شک کردی که هست يا نه!
خرمگس: به اين استخاره ها اعتماد نکن.
عاطفه: اين روزها عشق فقط به درد باتلاق ها می خوره.
نيکا: چيزی که مهمه خود تويی.
آذين: نمک رو قبل از گنديدن ميزنند ...  ديگر فايده ندارد.
افيون: از کدام خيال حرف ميزنی؟ خيال من را آب برد.
نوشين: و من باز مينويسم و باز دل سفيد دفتر سفيد را با عاشقانه ام سياه می کنم.
هستی: پرستو ها خيلی از اينجا کوچ کردند، برنگشتند، حتما مردند.
هانی: تمام دلخوشی مان همين ديوار است، خرابش نکن.
ميثم: بخشش لازم نيست، اعدامش کنيد.
نسيم: شاشو ها به بهشت نميروند.
مهسا: اين قبری که بالا سرش داری گريه می کنی، توش مرده ای نيست.

+ نوشته شده در 87/05/01ساعت 0:5 توسط نويسنده آماتور |

نقاش گمشده کوچه دلتنگی ها
تو قصه نقاشی هاش گم شده بود
+ نوشته شده در 87/04/31ساعت 0:5 توسط نويسنده آماتور |

آخرين بتِ ساخته ذهنم از تو را
امشب خواهم شکست
خدا پرست خواهم شد

+ نوشته شده در 87/04/30ساعت 0:5 توسط نويسنده آماتور |

يک کم بيشتر از قبل از هم
متنفر شده بودند
+ نوشته شده در 87/04/29ساعت 0:5 توسط نويسنده آماتور |

او لبريز از احساس و عشق پاکی بود
که هيچ وقت نه حس شد و نه ديده شد
فقط به بازی گرفته شد.
+ نوشته شده در 87/04/28ساعت 0:5 توسط نويسنده آماتور |

آه اين نوشته ها چقدر آشنا هستند
بويه حضورش را ميدهند.
+ نوشته شده در 87/04/27ساعت 0:5 توسط نويسنده آماتور |

معشوقه داستان ما امشب با يک نفر ديگر ازدواج کرد.
عاشق با معشوقه اش ديگر نمی تواند بر روی نيمکت های پارک بنشيند
و ساعت ها به هم نگاه کنند.
.
ميان آن دو روزگاری الفتی بود
که آن نيز بگذشت
.
بنوازيد زيبا ترين ساز و آهنگ را
آن دو غريبه می خواهند شادی کنند، بايد شاد بود.
+ نوشته شده در 87/04/26ساعت 0:5 توسط نويسنده آماتور |

چون مرا درد و اندوه است
روزگار را خوش است
+ نوشته شده در 87/04/25ساعت 0:5 توسط نويسنده آماتور |

مداد سفيد من از سياهی می نوشت.
.
چای سرد بنوشم يا قهوه تلخ؟
مرا به جشن عروسی ات دعوت خواهی کرد؟
+ نوشته شده در 87/04/24ساعت 0:5 توسط نويسنده آماتور |

با هر نفس خاطراتی برايش زنده ميشوند

که بوی گندش همه وجودش رو پر کرده است.

+ نوشته شده در 87/04/23ساعت 0:5 توسط نويسنده آماتور |

می خواست بگه اين روزا از ته دلش دوسش داره
اما نگفت و از اون ديار رفت
.
نويسنده آماتور نوشت: کوچه ما بوی تنهايی ميده.
در اينجا نوشت: دير اومد، برای موندنش زمانی نبود، حکم به رفتنش صادر شد.
در ادامه نوشت: حس می کرد که حس نمی کند
در کجا نوشت: چون شب به پايان رسد، تو آغاز من باش.
در وسط نوشت: آسمان شهر ما مدتی است ابر دارد.
برای کسی نوشت: آن مرد کيست که در هوای ابری آمد؟
برای پنجره همسايه نوشت: ازش نپرسيدم کی بود؟
اين پائين نوشت: به ياد آورد که قرار بود بی خبر نرند.
+ نوشته شده در 87/04/22ساعت 0:5 توسط نويسنده آماتور |

بانوی من، من گم کرده راهی هستم
که تو مرا به آن دعوت کردی
يادت هست؟
+ نوشته شده در 87/04/21ساعت 0:5 توسط نويسنده آماتور |